در زندگی مان
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳٠  

در زندگی مان لحظه هایی است

که هرگز توان فهم آن ها نیست

مهم نیست چگونه می کوشیم

بازهم... باید هر چه در توان داریم به کار بندیم

 

در زندگی مان آرزوهایی است

ممکن است هرگز به آن ها دست نیابیم

مهم نیست تا چه پایه دل بسته ایم

بازهم...باید وفادارانه دل ببندیم

که آن چه باور داریم که هست، خواهد بود

و هر آن چه ناممکن می نماید، ممکن می شود

 

در زندگی چه بسیارند

که باید تغییرشان دهیم و مهارشان کنیم

وقتی خود به آن چه کم تر از ما

تأثیر می پذیرد،می پردازیم

دیگر از ماست که بر ماست

برای رسیدن به مطلوب خویش

باید خود زمینه سازی کنیم



 
زندگی کن با همه لذت هایش
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٥  

 

اگر به هر روز که آغاز می شود

چون ماجرایی تازه بنگری که از اشتباهاتت بیاموزی

تا بالیده شوی

تا زیبایی های این جهان را

بستایی

تفاوت ها را بی نیش و نوش بپذیری

و بستایی آن ها را

همان گونه که هستند

بکوشی تا انسان بهتری باشی

هدفی برای خود بنشانی و برای رسیدن به آن بکوشی

شادی را در بخشیدن و مهر ورزیدن

و مشارکت و دل سپردن بدانی

در درون خویش آرامش بجویی

آن گاه می توانی

دنیای پیرامون خود را دریابی

روزگار را با خویشان و یاران بگذرانی

در طلب دوستان تازه باشی

در هر روز نو،خدا را سپاس گویی و

برای هر فردایت رویایی داشته باشی

که هر فردایی ماجرای تازه است

                                             دبی آوری




 
نگاه خیره ی عشق
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٧  

                                                

برخی از عمیق ترین و ناب ترین لحظات هنگامی میان شما و معشوق ایجاد می
شوند که به طرزی واقعی به چشمان او نگاه کنید.

هنگامی که معشوق نگاه خیره ی عشق را به شما می دوزد بزرگترین و
گرانبهاترین هدایای این عالم را به شما ارزانی داشته و زیباترین کلمات و واژه ها
را درباره ی شما ارزانی داشته و زیباترین کلمات و واژه ها را درباره ی شما به کار
برده است. نگاه خیره ی عشق سکوت مقدس را میان شما ایجاد می کند که در آن  عشق معشوق را به خالص ترین و پالایش یافته ترین
شکل آن دریافت می کنید.

هنگامی که به دنبال کاستی ها و نقایص همسر خود می گردید چشمان شما
بزرگ ترین دشمن عشق و صمیمیت میان شما می شوند.



 
جرِات و شهامت عشق ورزیدن
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢  

عشق راستین به احتمال قوی احساسات ناخوشایند بسیاری را نیز در شما روشن خواهد کرد،زیرا مجبورید در آیینه ی معشوق نگاهی واقع بینانه به خویشتن واقعی خود بیاندازید.

هنگامی که با جرات و شهامت تمام و متعهدانه عمیقا عشق می ورزید ، حقیقت را به رابطه و ازدواج خود فرا می خوانید.

هرچه لحظات ناب بیشتری را با نامزد / همسترتان تجربه کنید ، سخت تر خواهید توانست از حقیقت را بطه یا ازدواج خود رویگردان باشید.

برهنه شدن و عریان کردن تنها این نیست که لباس هایتان را از تن بدر آورید .عریان شدن حقیقتی است که نقاب ها و صورتک هایی را بردارید که هر روز به صورت می زنید و احساسات اصلی خویشتن واقعی خود را بروز دهید.

عشق ورزیدن از خودتان به خودتان شروع کنید.

عشق همواره با خودتان شروع می شود.

عشق انتخابی است که شما می کنید ، آن هم لحظه به لحظه

عشق آن است که هر روز به دنبال چیزی دوست داشتنی از وجود نامزد/همسرتان بگردید.



 
 
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧  

                        

هرگاه که سودای گرفتن

تصمیمی سرنوشت ساز دارم

می خوانمت تو را

هرگاه دشوار روزی پیش روی دارم

آسان می نمایدم

با داشتن تو را

هرگاه بر سر دو راهی ام

فقط و فقط

تکیه می کنم به دل دادن های تو

هرگاه دشواری یی است مرا

شاد خویی ات آسان می گرداندم

هرگاه اندیشه یی تازه در سر دارم

تنها تکیه گاهم تویی

هرگاه در می یابم که راه خطا پوییده ام

آغوش مهربانت مرا به طریق درست می خواند

چه می دانم عشق تو

مرا برترین است،مرا بهترین است

و من با داشتن تو،چه بسیار خرسندم

تو را سپاس دارم

و تو را دوست دارم



 
خویش را باور کن
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥  

 

هیچکس جز تو نخواهد آمد

هیچکس بر در این خانه نخواهد کوبید

شعلهْ روشن این خانه توباید باشی

هیچکس چون تو نخواهد تابید

چشمهْ جاری این دشت تو باید باشی

هیچکس چون تو نخواهد جوشید

سرو آزادهْ این باغ تو باید باشی

هیچکس چون تو نخواهد رویید

 

 

بازکن پنجره صبح آمده است

در این خانهْ رخوت بگشای

باز هم منتظری؟

هیچکس بر در این خانه نخواهد کوبید

و نمی گوید برخیز

که صبح است ، بهار آمده است

 

 

خانه خلوت تر از آن است که می پنداری

سایه سنگین تر از آن است که می پنداری

داغ ، دیرین تر از آن است که می پنداری

باغ ، غمگین تر از آن است که می پنداری

ریشه ها می گویند

ما تواناتر از آنیم که می پنداری

 

 

هیچکس جز تو نخواهد آمد

هیچ بذری بی تو

روی این خاک نخواهد پاشید

خرمنی کوت نخواهد گردید

هرکجا چرخی بی چرخش تو

هرکجا چرخی بی چالشو بی خواهش تو

بی توانایی اندیشه و عزم تو نخواهد چرخید

اسب اندیشهْ خود را زین کن

تک سوار سحر جادو تو باید باشی

و خدا می داند

که خدا می خواهد تو((خودآ)) یی باشی

بر پهنهْ خاک

 

 

نازنین

داس بی دستهْ ما

سالها خوشهْ نارستهْ بذری رابر می چیند

که به دست پدران ما بر خاک نریخت

کودکان فردا

خرمن کشتهْ امروز تو را می جویند

خواب و خاموشی امروز تو را

در حضور تاریخ ، در نگاه فردا

هیچکس بر تو نخواهد بخشید

باز هم منتظری؟

هیچکس بر در این خانه نخواهد کوبید

و نمی گوید برخیز

که صبح است بهار آمده است

تو بهاری آری

خویش راباور کن

                                         مجتبی کاشانی

 



 
مرگ همکار
ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱  

 
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

 

 «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»


در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.


این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

 

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

 

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

 

زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

 

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

 

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.

دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

 



 
 
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۱  

راز 10/90 را كشف كن.

پي بردن به اين راز زندگيت را تغيير خواهد داد. راز 10/90 باور نكردني است!

تعداد اندكي از مردم از آن با خبرند و آنرا در زندگي روزمره به كار ميبرند.هر

روز ميليونها نفر به ناحق از فشارها، مشكلات و رنجهايي در عذابند. اين آ

دمها چندان موفق بنظر نميرسند. روزهاي بد، روزهاي بدتري بدنبال خواهد

داشت. بنظر ميآيد دائما وقايع وحشتناكي در حال وقوع است، استرس

هميشه وجود دارد، از خوشي خبري نيست و روابط بين افراد در حال از

هم پاشيده شدن است. بهترين ساعات عمر با نگرانيها و دلمشغوليهاي

بيمورد تلف ميشود. امكان لذت بردن از زندگي وجود ندارد. دوستيها از بين

ميروند و زندگي بيرحم و كسالت آور بنظر مي رسد. و امكان لذت بردن از

زندگي وجود ندارد. جملات بالا توصيف حالات روحي شما نيز بود؟ اگر

اينطور است نااميد نشويد. شما ميتوانيد به انساني كاملا متفاوت تبديل

شويد. فقط كافيست به راز 10/90 پي ببريد و از آن در زندگيتان استفاده

كنيد. اين راز ميتواند زندگيتان را تغيير دهد. اين راز چيست؟ 10% زندگي

همه ما اتفاقاتي است كه ميافتد . اما 90% بقيه چي؟ 90% بقيه هم

عكس العملهايي هستند كه ما به آن 10% اتفاقات رخ داده، نشان ميدهيم.

اين يعني چه؟ در واقع هيچ كدام از ما كنترلي روي 10% اتفاقاتي كه

برايمان ميافتد نداريم. ما نميتوانيم جلوي خراب شدن اتومبيل مان را بگيريم،

ممكن است هواپيمايمان دير برسد و تمام برنامه هاي ما به هم بريزد. و يا

ممكن است ماشين ديگري در ازدحام و شلوغي خيابان راه ما را بند بياورد.

بله اين عكس العملهاي ما است كه 90% بقيه اتفاقات را شكل ميدهد. تو

هيج كنترلي روي چراغ راهنمايي رانندگي نداري كه كي قرمز است يا كي

سبز ميشود اما ميتواني عكس العمل خود را در مورد چراغ قرمز كه

طولاني بنظر ميرسد كنترل كني. با كنترل خودت در مواقع لازم مانع از

مورد تمسخر قرار گرفتن توسط ديگران خواهي شد. - مثالي ميزنم: تو در

حال صرف صبحانه با خانواده هستي كه دست دختر كوچكت به فنجان

جاي ميخورد و همه آن روي لباست ميريزد. خوب تا اينجا كنترل اوضاع

دست تو نبود و تو نميتوانستي مانع از وقوع آن شوي. اما خوب دقت كن:

اينكه چه اتفاقاتي بعد از آن بيفتد كاملا در دست توست.تو عصباني مي

شوي، شايد فحش هم بدهي و به شدت دخترت را براي ريختن چاي روي

بلوزت دعوا ميكني. دخترت گريه ميكند. تو هم بعد از دعوا كردن او به طرف

همسرت برميگردي و از او هم براي اينكه فنجان چاي را درست لبه ميز

گذاشته است، انتفاد ميكني. درگيري لفظي كوتاهي بين شما پيش ميآيد.

تو با عصبانيت به طبقه بالا ميروي بلوزت را عوض ميكني و بعد با عجله

پايين ميآيي و ميبييني كه دخترت در حالي كه هق هق ميكند هنوز در حال

خوردن صبحانهاش است، پس هنوز آماده رفتن به مدرسه نيست، بنابراين

كمي دير ميجنبد و از سرويس مدرسه جا ميماند. همسرت هم دير كرده

است و بايد هر چه سريعتر خود را به محل كارش برساند. حالا اين تو

 هستي كه بايد با عجله ماشين را روشن كني و دختر كوچكت را به

مدرسه برساني.چون ديرت شده است مجبوري با سرعت بيشتر از حد

مجاز رانندگي كني. پس از 15 دقيقه تأخير و يك قبض جريمه بالاخره به

مدرسه ميرسي. دخترت كه خيلي عجله دارد بدون خداحافظي به طرف

ساختمان مدرسه ميدود. حالا تو با 20 تأخير به اداره ميرسي، ولي تازه

ميفهمي كه كيفت را با خودت نياوردهاي. روزت را خيلي بد شروع كردهاي

و با گذشت ساعتها ميبيني كه اوضاع دارد بدتر و بدتر هم ميشود. زمان كار

تمام شده است و وقتش است كه به خانه برگردي. وقتي به خانه

ميرسي متوجه ميشود اشكالي در روابط تو با همسر و دخترت بوجود

آمده است. ميداني چرا؟ بخاطر عكسالعملهايي كه امروز صبح به آن اتفاق

نشان دادي.خوب فكر ميكني چرا چنين روز بدي را پشت سرگذاشتي؟

 1ـ آيا فنجان چاي باعث آن شد؟

 2ـ آيا دخترت مقصر بود؟

 3ـ آيا پليس و جريمهاي كه شدي اين اوضاع را پيش آورد؟

4ـ آيا خودت اوضاع را به اين شكل درآوردي؟

بله البته كه پاسخ 4 درست است.

 تو هيچ كنترلي بر ريخته شدن فنجان چاي نداشتي اما عكس العمل تو در

طول 5 دقيقه پس از آن اتفاق بود كه تمام روزت را خراب كرد. اما آنچه كه

ميتوانست و درست بود كه اتفاق بيافتد تا روز خوبي در انتظار تو باشد چه

بود؟ فنجان چاي روي بلوزت ميريزد. دخترت ميخواهد بزند زير گريه، اما تو

خيلي آرام ميگويي: " اشكالي ندارد عزيزم، فقط دفعه بعد دقت بيشتري

بكن تا فنجان چاي را نريزي." حولهاي بر ميداري و به طبقه بالا ميروي. بعد

از عوض كردن بلوز. كيفت را برميداري و سريع به طبقه پايين ميآيي. از

پنجره ميبيني دخترت در حاليكه دارد براي تو و مادرش دست تكان ميدهد،

سوار سرويس مدرسه شد.قبل از رفتن به محل كارت با همسرت

خداحافظي ميكني. پنج دقيقه هم زودتر به اداره ميرسي و با خوشرويي

شروع به احوالپرسي با همكاران ميكني. رئيس به تو ميگويد كه روز خوبي

در پيش خواهيد داشت. ديدي كه اين دو عكس العمل متفاوت به يك اتفاق

چه نتايج متفاوتي بدنبال داشت!!! دو سناريوي مختلف كه شروعي مشابه

داشتند به دو گونه كاملا (برعكس ) متناقض پايان يافتند . چرا؟ چون عكس

العمل تو متفاوت بود. 

 اگر مي توانستيد خريدار باور باشيد، كدام باور از همه برايتان مفيد تر بود؟؟ آشنايي يك اتفاق است...جدايي يك قانون....دل به اتفاق نبند كه قانون اجرا مي شود.....!



 
 
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٤  

                                            

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد             که در دستت به جز ساغر نباشد

بهار گل افشان  باز هم از راه می رسد و به همراه خود طراوات زندگی و شادمانی را هدیه می آورد.

واقعی ترین و شکوهمند ترین زمان برای گوش فرادادن به زمزمه های دل‌‌. راز خلقت. شکوه طبیعت. پالایش روان و خود اندیشی. تولد بهار است.

و من امیدوارم با یاری و همفکری شما دوستان مهربانم برای دگرگون شدن و نو شدن گام بردارم و آرزومندم شما نیز در راه تغییر و تحول. پویایی و خلاقیت. اندیشه ورزی. نوخواهی و نواندیشی موفق باشید.

زندگیتان بهاری باد

و اما امروز لحظه های ناب ۲ سال است که در میان شما عزیزان است و از نظرهای مفید شما سروران بهره مند میشود. ممنون از همراهی شما خوبان.



 
 
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٦  

درسهايي از ژاپني ها

 

يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود ، بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد . رفتار وی گيجم کرد . به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند.


يک کارگر ژاپنی در پاسخ " چه انگيزه ای باعث شده است که وی سالانه حدود هفتاد پيشنهاد فنی به کارخانه بدهد ؟ " جواب داد : اين کار به من اين احساس را می دهد که شخص مفيدی هستم ، نه موجودی که جز انجام يک سلسله کارهای عادی روزمره فايده ديگری ندارد.


مسئولین با کارگرها خوب وصمیمی بودند وکارگرها هم از آنها اطاعت می کردند . مسئولین در آنجا به همه افراد توجه مي كردند . در آنجا مسئولین رفتارشان به گونه اي بود كه كارگر به كارش علاقمند مي شد ، به نحوي كه اگر يك روز سر كارش نمی آمد دلش براي همکاران ، محل کار وحتی دستگاهي كه با آن كار مي كرد تنگ مي شد . مسئول ، وقتي مي خواست كاري را به كسي بسپارد ، نخست ساعتي آن كار را با وي انجام ميداد وقتي مطمئن مي شد وي آن كار را ياد گرفته است مي پرسيد: بروم ؟وسپس مي رفت .آنها هيچوقت نمي گغتند بيا اين كار را انجام بده ، مي گفتند ممكن است به ما كمك كنيد ؟ يا مي گفتند بياييد اين كار را با هم انجام دهيم .مديران سعی می کردند الگوی رفتاری کارکنان باشند . مثلا مدير وقتي مي ديد قسمتي از كارخانه كثيف است يك حوله سفيد به پيشاني مي بست و آنجا را جارو مي كرد . در آنجا حتي اعضاي خانواده صاحب كارخانه هم دوشادوش كاركنان كار مي كردند . هيچكس از صاحب كارش نميترسيد . همه سعي مي كردند كار خوب ارائه دهند و از اين مي ترسيدند كه كارشان خراب شود وديگران فكر كنند كه فلاني كارش بد است .اگر كاري خراب مي شد مدیر داد و فرياد راه نمي انداخت و كارگر را جلوي ديگران خوار نمي كرد ، بلكه براي او به آرامي شرح مي داد كه بهتر نيست كار را به اين طريق انجام مي دادي ؟ اگر در ماه كسي غيبت نمي كرد وكارش را خوب انجام مي داد مبلغ قابل توجهي به او پاداش مي دادند . اين باعث مي شد كارگر تشويق شود و مرتب و منظم سرکارش حاضر شود .
زماني براي صحبت كردن وارتباط با كارگر در نظر گرفته مي شد . سرپرست لحظاتي را در حين كاركردن به بهانه آموزش دادن با كارگر حرف مي زد تا روحياتش را بهتر بشناسد . كارگر وقتي مشكلي داشت با سرپرست خود صحبت مي كرد تا مشكلات براي حل به بالاتر انعكاس پيدا كند . وقتي به اضافه كاري نياز بود مستقيم به كسي نمي گفتند اضافه كار بمانيد بلكه صبح در حين صحبت به يك نفر مي گفتند امروز كار زياد است و افراد ديگر به خود اجازه نمي دادند محيط را ترك كنند ، مي ماندند تا كار را به اتمام برسانند . صاحب كارخانه هيچوقت لفظ كارگرهايم ، يا كارخانه ام را به كار نمي برد . . آنجا از يك كارگر معمولي تا صاحب كارخانه همه لفظ كارخانه مان را به كار مي بردند . وقتي سودي وارد كارخانه مي شد اين سود نسبت به ميزان حقوق بين همه توزيع مي شد. در آنجا كارگران معتقدند اگر خوب كار كنند سود كارخانه بيشتر مي شود اگر سود بيشتر شود شركتشان گسترش مي يابد شركت كه گسترش يابد اعتبارشان در كشور بالا مي رود . لذا همه دست به دست هم تلاش می کنند . دنياي آنها دنياي همدلي وهمكاري است . آنها تعطيلاتي دارند به اسم «گلدن ویک» که تقریبا هر چهار ماه در کل ژاپن، چند روز کارخانجات تعطیل است . مسئولین کارخانه یک شب قبل از تعطیلی ، همه کارگران را جمع می کنند ومی روند بیرون، جشن کوچکی می گیرند و وقتی می خواهند حقوق کارگران را بدهند از آنها قدر دانی می کنند و این حسن نیت باعث می شود که حتی خارجی ها هم برای آنها خوب کارکنند.


با آنکه در شرکت های توليدی ژاپن ، قسمتی وجود دارد به نام کنسا (کنترل کيفی ) ،که اين قسمت نبض هر کارخانه است ، هر فردی سعی می کند کنترل کننده کار فرد قبلی باشد لذا همه سعی می کنند قطعه خوب و بی نقص ارائه دهند .کارگری که قطعه ای را توليد می کند به چشم يک خريدار به آن نگاه می کند .اگر کاری خراب شود کسی از صاحب کارش نمی ترسد بلکه چون می داند نفر بعدی که برای مرحله بعدی کار را تحويل می گيرد مجددا کنترل می کند و اگر کار ايراد داشته باشد آن را عودت می دهد، سعی می کند کار را به بهترین شکل انجام دهد . در واقع در خط توليد ، هر بخش نسبت به بخش ديگر مثل مشتری است.


برای حفظ روحیه کارکنان محل کار معمولا در اماکن آفتابگیر ومشرف به مناظر طبیعی احداث می شود و ناهار خوری را هم در قسمت فوقانی ودارای چشم انداز بنا می کنند.


در آنجا از کارکنان می پرسند به نظر شما امروز کار را چگونه انجام دهیم تا در کار پیشرفت داشته باشیم . مسئولین در آنجا ادعا نمی کنند که همه کارها را فقط خودشان بلدند تا کارگرها بتوانند به راحتی نظر بدهند . اگر کسی پیشنهادی برای تسهیل در کار و افزایش بهره وری ارائه دهد با او آنقدر خوب برخورد می شود که شخص مرتبا به دنبال ارئه نظر در جهت ارتقای کارش است و اگر کسی پیشنهادی بدهد که عملی باشد با دادن جایزه از او تقدیر می شود .


اگر کارگری در حين کار متوجه شود قطعه ای اندازه يک دهم ميکرون ايراد دارد ، سريع به صاحب کار اطلاع می دهد . صاحب کار ، به مدير شرکت تامين کننده قطعه اطلاع می دهد . آن مدير حتی اگر با کارخانه فاصله زيادی داشته باشد خودش را در همان روز به کارخانه می رساند تا عذر خواهی وجبران کند .


هیئتي برای یک دوره آموزشی به کارخانه تویوتا ژاپن رفته بودند . آنها تعریف می کنند که : ما با مشاهده خطوط تولید ، نظم وانضباط حاکم ، روش کار، نحوه تولید ، و... چنان به شعف آمده بودیم که به فیلمبرداری مشغول شدیم . اما مدرس ما به ما گفت : فیلمبرداری و سپس دیدن آن به شما چیزی نخواهد آموخت و فقط جنبه نمایشی دارد . شما باید چیزی ورای آنچه می بینید،را ببینید! آنچه که قابل رویت نیست، و آن روح حاکم بر محیط کار است !


ژاپنی ها گرايش دارند که خود را با کارشان هماهنگ کنند . هنگامی که از آنان پرسيده شود شما کی هستيد ؟ در پاسخ به ترتيب نام خود و نام شرکت يا سازمانی که در آن کار می کنند را خواهند گفت . حتی يک استاد دانشگاه که اقتصاددان است ،خواهد گفت : من استاد دانشگاه توکيو هستم . ژاپنی ها چون خود را عضو جامعه سازمانی می پندارند از کار اضافه برای شرکتشان سرباز نخواهند زد و هرگاه لازم باشد کارهای شخصی خود را فدا خواهند کرد . هنگامی که در آمد شرکت ناچيز باشد ، آنان به افزايش دستمزد اندک تن خواهند داد ، زيرا آنان خوب می دانند که اگر شرکتشان نتواند به دليل دستمزدهای بالا به رشد ثابتی دست يابد ، در آمد آنان در دراز مدت کاهش خواهد يافت .


ادوین لند، مخترع دوربین عکاسی پولاروید، حدودا پانزده سال اول حیات شرکت پولاروید ، اداره آن را به عهده داشت . وقتی شرکت به طور فزاینده ای رشد کرد ، ادو ین لند ، اقدام به تشکیل تیم مدیریت ارشد شرکت نمود .
نکته جالب توجه اینجاست که وی به این نتیجه رسید که خودش فرد مناسبی برای عضویت در این تیم نیست ، بلکه حمایت ومشارکت در نوآوری عملی ، نقشی بود که برای خود در نظر گرفت . و در این شرکت آزمایشگاهی برای خود ساخت وخود را مدیر مشاور شرکت در تحقیقات پایه معرفی کرد.

 



 
← صفحه بعد